http://ganjinahsl.blogtak.com/ - http://1000gol.blogtak.com/ - http://irangolchin.blogtak.com/ - http://sajadlorestani.blogtak.com/ -http://www.mother20.persianblog.ir/-hlgole@yahoo.com
پیغام مدیر : شما و ادبیات زبان فارسی و زبان انگلیسی را در اینجا تجربه کنید
<%FriendUsername%>
پشتیبانی Blogtak.com اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات شش راه براي اين كه مثل آب خوردن از پس درس هاي تان برآييد مطالب عمومی......General issues آموزش عمومی...General Training انگلیسی: آموزش، زبانشناسی، ترجمه، ادبیات ادبیات...........Literature اس ام اس SMS گلچین روز استرس (stress) استرس شب امتحان بچه ها اضطراب و استرس را به کودکان منتقل نکنيم اضطراب امتحان در دانش آموزان تـــــرجــــــمه......Translation ترجمه انگلیسی دانلود.........................Download داستان های کوتا راه های موفقیت....Ways of Success زندگینامه ها.............Biograpgies زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی زندگینامه شعرا، نویسندگان، محققان، مترجمان و افراد مشهور ایرانی زبان وادبیات فارسی دوم دبیرستان شعر لینک ها دفاع مقدس و صبح سوالات ادبیات اول تا سوم آموزش » دانش و فن آوري » هوا و فضا ادبي ، هنري » ادبيات » ادبيات جهان دل شیفته فناوري موشكي عکس مقالات زبان انگلیسی روز مناسبتها کلوپ eshghekhodayi عشق خدائی و اندیشه های زیبا ايميل your MyWay email account msn مجله خانواده سبز محقق بیماریها دکتر خدادی domain اطلاعات وتکنولوژی به روز گیاهان داروئی گلچین های روز اطلاعات و تکنولوژی روز با گلچین های روز http://www.docstoc.com/ گلچین های روز استان مرکزی کوچه های دل مــــــــــــادران و پدران مهــــــــــربان با اندیشه خدائی ايميل your MyWay email account چت روم انگلیسی اطلاعات و تکنولوژی اینترنت و کامپیوتر کتابخانه اینترنتی ويژه نامه سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي به جامعه مجازی سپنتا اراک خوش آمدید آرشیو اتوماسيون اداري و دبيرخانه سيستم هاي اتوماسيون اداري گلچین روز هزار گل تازه گلهای تازه 1000گل نقشه کشی انگلیسی: آموزش، زبانشناسی، ترجمه، ادبیات آموزش زبان انگلیسی آمریکائی در جستجوی حقیقت مطالب انگلیسی_فارسی فیزیک از آغاز تا امروز شکلات (English Language) زبان انگلیسی ارسال برای دیگران معماهاي جالب (انگليسي) معماهاي جالب (انگليسي) This puzzle is called Lateral Thinking . Scroll down slowly and be honest to yourself. Think like a wizard . . . man 1. ------------ board Ans. = man overboard Okay, let's see if you've got the hang of it. stand 2. ------------ i Ans. = I understand OK . . . Got the drift ? Let's try a few now and see how you fare ? 3. /r/e/a/d/i/n/g/ Ans. = reading between the lines 4. r road a d Ans. = cross road Not having a good day now, are you ? Redeem yourself. 5. cycle cycle cycle Ans. = tricycle Not easy to figure out ha! 0 6. -----------M.D. Ph.D. Ans. = two degrees below zero C'mon give it a little thought ! ! knee 7. ------------ light Ans. = neon light ( knee - on - light ) U can prove u r smart by getting this one. ground 8. ------------ --- feet feet feet feet feet feet Ans. = six feet underground Oh no, not again ! ! 9. he's X himself Ans. = he's by himself Now u messing up big time. 10. ecnalg Ans. = backward glance Not even close ! ! 11. death ..... life Ans. = life after death Okay last chance ............ ...... 12. THINK Ans. = think big ! ! And the last one is real fundoo - - - 13. ababaaabbbbaaaabbbb ababaabbaaabbbb. .. Ans. = long time no 'C' ( see ) نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 06:54مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 2 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا به آنتونی بی تو زیستن را باید بیاموزمبا همه کارهایی که کردیم و نکردیمبا همه آنچه از دست رفتهو چارهای ندارم جز اینکه امیدوارانهبدون آنها سر کنمتو اساس صفا و صمیمیت بودیخندهای که مرا به خنده وامیداشتو دستت با عشق و حمایت پیش میآمدمیتوانستم افکارت را ببینمکه به سرعت پیش میرفتنددر مجموعه پر پیچ و خم ادراکهیجانات تو از آن من شددر شادمانی قسمت کردندوست هنرمندمتو به ناپیدا رفتهایو ما قبلی را که در دنیای درونی آفرینش میتپیدقسمت کردیمو اندیشههایت برای من به واقعیت بدل شدمن فرشته تو بودمو بالهایم را تو گشودیکلماتی بودی که می توانستم در آن پرواز کنمدوست قلب منناگفتهها را با خود خواهم بردگرامی خواهم داشت بخشش و گذشتم راتا وقتی که ببینمتو لطف کن و بر من ببخشایاین سکوت رنجآور و دردناک راچشمهای مغناطیسی تو سوزنهای جرقهدار داشتندما شهامتش را داشتیم که به ناشناختهها پیشکش کنیمجست و جوی حقیقت را در جدال هستیتلاش کردیم نیمنگاهی هم به آن سو بیندازیمبا شادمانی با شادمانی To Anthony I shall learn to live without you.With all we’ve done and undone with all the missing parts I’ll have to carry on hopingyou were the bedrock of fun, the laugh that made me laughand your hand came with love and careI could see your thoughts going faster and fasterahead in their curved complex understandingyour excitements became my excitement in the joy of sharingmy friend of art you’ve gone missingwe shared a heart beating in this inner world of creationand your ideas became real to meI was your angel and you opened my wingsand you were the words I could fly intomy friend of heartI will carry the unsaidI will cherish my forgiveness until I see youand please forgive me for my painful silencemagnetic eyes of yours with its sparkling needleswe dared a gift to the unknownthe search for truth in the battle of beingwe attempted a glimpse on the other sidewith joy with joy JB نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 07:00مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگي نامه ويليام فالکنر به فارسی زندگي نامه ويليام فالکنر به فارسی زندگي نامه ويليام فالکنر او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود؛ اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است. «ويليام فالکنر» WILLIAM FAULKNER نويسنده شهير آمريکايي در 25 سپتامبر سال 1897 در «نيوآلباني» ايالت «مي سي سي پي» متولد شد و در 6 ژوئيه 1962 در «آکسفورد» واقع در ايالت «مي سي سي پي» در 65 سالگي درگذشت. وي دوران کودکي و ايام مدرسه را در شهر کوچک آکسفورد که در داستان هايش آن را «جفرسن» (1) ناميده، گذرانده است. در سال 1916 قبل از ورود آمريکا به جنگ، او براي خدمت به نيروي هوايي کانادا پيوست و به جنگ رفت و در نتيجه ي يک سانحه ي هوايي به سختي مجروح شد و با بدبيني، يأس و خاطره اي زننده از جنگ به وطنش برگشت و بر اثر فقر و تنگدستي به کارهاي گوناگون پرداخت و نويسندگي را هدف خود ساخت. وارد شدن ويليام فالکنر به ارتش، شايد کشش و تعبيري بود که او ازشخصيت ايده آل پدر بزرگ داشت. بعد از جنگ براي ادامه تحصيل به دانشگاه مي سي سي پي رفت و در خلال تحصيل به طور نيمه وقت براي امرار معاش در کتاب فروشي و روزنامه ي «نيواورلئان» مشغول کار شد. او چندين بار در پي روياهايش دست از ادامه تحصيل کشيد و با اندک اندوخته اي که داشت راهي سفر اروپا و آسيا شد. در اين رفت و برگشت ها با شغل هاي مختلفي از قبيل نقاشي ساختمان، توزيع نامه در دانشگاه و غيره امرار معاش مي کرد و گاه گاهي مقالات و اشعاري هم مي نوشت. او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين بود و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود. اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است. در «اورلئان» با نويسندگاني آشنا شد که بعدها نقش مهمي در زندگي او داشتند. يکي از نويسندگان، بانويي بود به نام «اندرسون» که در زندگي فالکنر نقش به سزائي را ايفا کرد. فالکنر بعد از آشنايي با اين بانوي نويسنده اولين رمان خود به نام «مزد سرباز» را منتشر کرد. فالکنر انديشه ازدواج با خانم اندرسون را درسر مي پروراند . اما اندرسون با وکيلي که از نظر مالي و مقام موقعيتي به مراتب موفق تر از فالکنر داشت ازدواج کرد . اين حادثه تأثير عميقي بر روحيه حساس و شاعرانه فالکنر گذاشت و دل شکسته ي او را با رويدادهاي «جهان بودن» هم سو ساخت. سرگذشت پربار فالکنر مانند رمان ها و اشعارش، سرشار از زير و بم ها و کش و قوس هاي زندگيست. فالکنر چون «دس پاسوس» و «همينگوي» اولين کتاب خود را در سال 1926 با نوشتن داستان جنگي «مزد سرباز» که قهرمان آن سربازي است که مجروح و بدبين و ناراضي به وطن برمي گردد و در اطراف خود جز خودپرستي نمي بيند شروع کرد. او داستان «خشم و هياهو» را در سال 1929 نوشت که سرگذشت تأثر انگيز خانواده اي را شرح داده است، اين کتاب نام فالکنر را بلند آوازه ساخت. داستان ديگر اين نويسنده که نام آن «سارتوري» (2) است نيز در 1929 منتشرشد. در اين داستان موضوعي مورد بحث قرار گرفته است که بعداً اساس فکر و نوشته هاي اين نويسنده شد و آن ترسيم جنوب آمريکا يعني قسمت «مي سي سي پي» و جنگ هاي انفصال است. بر اثر اين جنگ ها به عقيده نويسنده ، نسل مردان شريف قديمي منقرض شده و دسيسه کاران و اشخاص متقلب و حيله گر به روي کار مي آيند. داستان «معبد» را فالکنر در سال 1931 منتشر کرد که از خشن ترين و زننده ترين داستان هاي وي است. اين کتاب خواننده زياد داشته است و «آندره مالرو» نويسنده ي شهير فرانسه بر ترجمه فرانسه آن مقدمه اي نوشته و « ژان پل سارتر» نيز مقالاتي درباره آن نگاشته است. فالکنر در سال 1927 داستان «پشه ها» را منتشر کرد که مورد توجه فراوان واقع شد. وي در سال 1931 کتاب «اين اعداد سيزده» را نيز به رشته تحرير کشيد. در سال 1933 وي مجموعه اشعارش را به نام «شاخه هاي سبز» منتشر کرد و در 1935 کتاب «برج» را منتشر نمود. در سال 1939 کتاب «نخل هاي جنگلي» وي با استقبال عمومي روبرو گشت. کتاب هاي «هملت» در 1940 و «مزاحم دربار» در 1948 نام وي را در رديف نويسندگان بزرگ معاصر آمريکا قرار داد. فالکنردر سال 1951 «مجموعه داستان هاي کوتاه» و در 1953«گل سفيد» و در 1954 «يک افسانه» را به رشته تحرير کشيد و در 1955 «جنگل هاي بزرگ» و «عمو ويلي» را منتشر کرد. آنچه در آثار اين نويسنده جلب توجه مي کند نخست بدبيني شديد اوست. ديگر از خصوصيات نويسندگي او تشريح و نقاشي مناظر کشتن و قطع اعضاء و نظاير اين هاست. از مشخصات ديگر اين نويسنده شيوه ي خاص او در توجه به زمان است که خواننده را معمولاً گيج و گمراه مي کند. تقريباً هيچگاه نويسنده، داستاني را مرتب و به تدريج از ابتدا تا انتها شرح نمي دهد، بلکه اغلب از آخر مطلب شروع مي کند. اين نويسنده، خواننده را در مقابل اجزاي پراکنده موضوع و مسئله اي مي گذارد که تعبير و حل آن فقط پس از صحبت ها و مکالماتي که قطع شده و دوباره شروع مي شود، ميسر مي گردد. «فالکنر» در سال 1943 به اخذ جايزه ادبي نوبل نايل آمد و در سال 1954 جايزه «پوليتزر Pulitzer» را دريافت نمود. وي نويسنده اي است که به تدريج در آمريکا کسب شهرت نموده است. آثار اين نويسنده هنوز هم در اين کشور خواننده کثير و فروش زياد ندارد، برعکس در فرانسه طبقه روشنفکر ارزش فوق العاده اي براي او قائلند. منبع: سایت تبیان نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 06:58مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگی نامه ارنست همینگوی زندگی نامه ارنست همینگوی ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (۱) (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » (۲) به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum » واقع در ایالت « آیداهو » (۳) هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرف و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید. پدرش دکتر «کلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دکتر کلارنس همسری داشت پرهیزگار و با ایمان که انجیل می خواند و با اهل کلیسا محشور بود و از او صاحب شش فرزند بود. دومین فرزند این پزشک «ارنست» نامیده می شد. چون پدر و مادرش با هم توافق و تجانس اخلاقی نداشتند ، ارنست از این حیث دچار زحمت و اِشکال بود. مادر به فرزند خود توصیه می کرد که سرود مذهبی یاد بگیرد، اما پدرش چوب و تور ماهیگیری به او می داد که تمرین ماهیگیری کند. در ده سالگی پدرش او را با تفنگ و شکار آشنا ساخت. در دبستان همینگوی احساس کرد که ذهنش برای ادبیات مستعد است و شروع به نوشتن مقالات ادبی، داستان و روزنامه ای که خود شاگردان اداره می کردند، نمود. رفقای وی سبک انشای روان او را می ستودند؛ با وجود این عملاً علاقه و محبتی به او نشان نمی دادند، گویی در نظر آنها برتری و امتیاز گناهی نابخشودنی بود. ارنست به ورزش خیلی علاقه نشان می داد و به قدری در این کار بی باک بود که یکبار دماغش شکست و بار دیگر چشمش آسیب دید! تنفر از خانواده و دبستان هم موجب شد که وی هر دو را ترک گوید. او دوبار گریخت، بار دوم غیبت او چندین ماه طول کشید؛ می گفتند او در به در شده و به شداید و سختی های زندگی تن در داده و تجربیاتی اندوخته است. او گاهی در مزرعه کارگری می کرد، زمانی به ظرف شویی در رستوران ها می پرداخت و مدتی نیز به طور پنهانی به وسیله قطارهای حامل کالای تجارتی از نقطه ای به نقطه ی دیگر سفر می کرد.بالاخره وی تحصیلات متوسطه ی خود را در مدرسه عالی اوک پارک به اتمام رسانید. او با خانواده ی خود تعطیلات تابستانی را در میان جنگلی نزدیک میشیگان که به نزهت و خرمی معروف است، می گذرانید. در آنجا ارنست کوچک لذت شکار و ماهیگیری را دریافت. در سومین سالگرد تولدش، پدرش برای نخستین بار او را به ماهیگیری برد. این گردش، فوق العاده از کار درآمد. اما تابستان هایی که در میشیگان سپری می کردند، به همینگوی چیزی بیش از عشق مادام العمر به مزارع و جویبارها داد. او از میان خاطرات این ایام، محل ها و شخصیت های بعضی از بهترین داستان هایش را بیرون می کشید. همینگوی مناظر آن جنگل ها را در داستان های اولیه خود که در پاریس منتشر می نمود منعکس ساخته است. این نویسنده نیز مانند بسیاری از معاصران خود تحصیلاتی عالی و دانشگاهی نداشت. وقتی در سال ۱۹۱۷ آمریکا هم درگیر جنگ جهانی بزرگ شد، همینگوی با سری پر شور خود را سرباز داوطلب معرفی نمود ولی به خاطر معیوب بودن چشم، ورقه معافی به دستش دادند. در همان اوان با مدیر روزنامه «کانزاس سیتی استار» که در «میدل وست» منتشر می شد آشنا شد و مدت دو ماه رپورتاژهایی برای روزنامه مزبور تهیه می کرد. بعدها نیز رانندگی آمبولانس صلیب سرخ را به عهده گرفت و به جبهه جنگ ایتالیا رهسپار گردید. در زمان جنگ، یک روز که با آمبولانس خود به کمک مجروحین می شتافت زخمی شد، جراحتش وخیم و خطرناک بود و بر اثر آن به وی مدال جنگی ایتالیا دادند و همچنین از دولت متبوع خود مدال نقره ای دریافت داشت. اثر زخم و جراحات این جنگ بعدها در ساق پایش تا مدتها باقی ماند. همینگوی به «شیگاگو»(۴) برگشت و با نویسندگان بزرگی مانند «شروود آندرسون»(۵) و همچنین «جان دوس پاسوس» (۶) آشنا شد. در این موقع دختر جوان و روزنامه نویسی به نام «هدلی ریچاردسون» (۷) علاقه و توجهش را به خود جلب کرد و در نتیجه با هم ازدواج کردند. در سپتامبر ۱۹۲۱ زن و شوهر جوان به صورت دو خبرنگار عازم میدان جنگ یونان و ترکیه شدند. با وجودی که همینگوی از جنگ سابق خاطرات تلخی داشت و دوبار هم زخمی شده بود، میدان جدید نبرد را با آغوش باز استقبال کرد. جنگ ترک و یونان نیز به نفع ترک ها و «کمال آتاتورک» پایان یافت و همینگوی از آنجا به پاریس رفت. در پاریس برحسب توصیه «آندرسون» با «گرترود استن» (۸) نویسنده آمریکایی که در فرانسه موطن اختیار نموده بود، آشنا شد و در مکتب ادبی او به پرورش استعداد نویسندگی خود پرداخت و شروع به نوشتن سرگذشت های کوچک و ساده ای کرد. گرترود استن مردی چاق، جدی و بی گذشت بود با این وصف بین او و همینگوی خیلی زودی علایق و روابطی برقرار گردید و هر دو از معاشرت همدیگر لذت می بردند. همینگوی در پاریس علاوه بر گرترود استن با «پیکاسو» و «سزان» نیز آشنایی یافت. آنها از خواندن نوشته های سلیس، روشن، بی ابهام و در عین حال عامیانه و ساده ی همینگوی که مانند آب صاف و زلال بود استفاده می بردند. نخستین آثار و داستانهای همینگوی سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. آن موقع هدلی همسر همینگوی باردار بود و چون از این طرز شهرت خوشش نمی آمد، روزی با اطلاع شوهرش پاریس را به قصد شیکاگو ترک کرد تا کودکش در دیار خودش متولد شد. در مدتی که هدلی در آمریکا وضع حمل کرد و به پاریس بازگشت، همینگوی چند سرگذشت و نوول تازه به وجود آورد. این نوول ها و داستان ها مانند میخ محکم و سخت بود. یکی از آنها موسوم به «پنجاه هزار دلار» بود که در آن ماجرای زندگی مرد ورزشکار و مشت زنی تصویر گردیده بود. اسم نوول دیگر وی، «هفته نامه آتلانتیک» (۹) بود که پس از داستان قبلی به وجود آمده و به چاپ رسیده بود و مجله ی پرتیراژی آن را به صورت پاورقی منتشر ساخت. هر کس نوول اخیر را می خواند به چیره دستی و مهارت همینگوی در ادبیات و روان نویسی او پی می برد . خوشبختانه همین نوول بیست صفحه ای اسم نویسنده را بر سر زبان ها انداخت و مشهورش ساخت. انتشار نوول «هفته نامه آتلانتیک» سبب شد که خیلی از روزنامه ها و مجلات از او تقاضای داستان و پاورقی جدید نمایند. وقتی که آنها خواستند با وی قرار داد ببندند، وی رد کرد. نه اینکه از پول و اجرت نویسندگی بدش می آمد ، بلکه اصلاً او فکر نمی کرد که باید آثار قلمی را فروخت. زیرا می گفت: «نویسنده آزاد و سرخود بودن، ارزشش برای من بیش از اینهاست، آنچه آرزوی من است خوب چیز نوشتن است.... با قناعت زندگی می کنم و در عوض هر چه دلم بخواهد چیز می نویسم.» همینگوی در موقع توقفش در پاریس به قدری در غذا قانع بود که یک ظرف سیب زمینی پخته برای هر وعده غذای او فقط پنج فرانک تمام می شد! وی در آثارش فقط از افکار و عقیده خود پیروی می نمود و می دانست اگر بنا شود پای دستمزد به میان آید باید از سلیقه ی شخصی عدول کرد. قطعات گوناگون شعر او در سال ۱۹۲۳ در مجله «شاعری Poetry» چاپ شد و در همین سال همینگوی در شهر «دیژون» (۱۰) فرانسه کتاب کوچکی به نام «سه سرگذشت و ده قطعه شعر» نوشت و به چاپ رسانید. در سال ۱۹۲۴ کتاب «در زمان ما» را در پاریس انتشار داد که بار دیگر با ملحقات و اضافاتی آن را در آمریکا به چاپ رسانید و نوول های کوتاه و ساده ای را در بین فصول کتاب سابق جای داد. در سال ۱۹۲۷ وی کتاب «مردان بدون زنان» را منتشر کرد. انتشار این کتاب همینگوی را تا مقام یک نویسنده استاد بالا برد و وی را مظهر مکتب خاص داستان نویسی مترقی قرار داد. در همین سال (۱۹۲۷) هدلی - همسرش - با وجودی که با عشق قدم به میدان زناشوئی گذشته بود پیوند و علاقه خود را از او گسست.همینگوی در این باب گفته بود: «هرکس در زنان بزرگواری و وفا بجوید، احمق است.» نویسنده جوان علیرغم این بی وفایی، به زودی با زن دیگری به نام «پولین» پیمان زناشویی بست. پولین، زنی زیبا و دوست داشتنی بود و ریاست گروه نویسندگان روزنامه «وگ» (۱۱) را به عهده داشت. آثار و نوشته های همینگوی با آنکه به حد اعلای شهرت می رسید با پیروزی مالی توأم نبود، ولی وقتی کتاب «بیوگرافی نویسندگان آمریکایی مقیم پاریس» را انتشار داد درهای موفقیت به رویش گشوده شد. این نخستین بار بود که همینگوی می فهمید موفقیت در نویسندگی چه طعمی دارد. همه کسانی - اعم از آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی - که این کتاب را خوانده اند، توانایی و قدرت قلم او را ستوده اند و عقیده دارند که در آن تازگی و ابتکار وجود دارد. به دنبال انتشار این کتاب، کتاب دیگری موسوم به «آدم کشها» به منزله ی شاهکاری به عشاق علم و ادب عرضه گردید. در سال ۱۹۲۸ وی اروپا را به قصد اقامت در سواحل اقیانوس ترک کرد. شهر «کی وست» (۱۲) فلوریدا مقدمش را گرامی شمرد. مردم او را با شکم گوشتالو و برآمده و ریش انبوه و یک لقب پاپا در آن شهر دیدند. ثمره نخستین ازدواج همینگوی پسری بود به نام «جان». «پولین» زن دومش نیز دو پسر برای او آورد، یکی «پاتریک» در سال ۱۹۲۹ و دیگری «گرگوری» در سال ۱۹۳۲.در ۱۹۲۹ وی کتاب «وداع با اسلحه» را منتشر کرد که در آن به جنگهای ایتالیا اشاره نموده است. همینگوی در سال ۱۹۳۲ کتاب «مرگ در بعدازظهر» را انتشار داد. این کتاب از آن نظر که نویسنده حالات و جزئیات مربوط به مرگ را با قلمی سحّـار و سبکی بسیار بدیع تشریح می کند در ادبیات آمریکا و در میان آثار خود او اهمیت فراوان دارد. در سال ۱۹۳۳ وی کتاب «برنده سهمی ندارد» را به رشته تحریر کشید. همینگوی شکارچی بسیار ماهری بود و اغلب برای شکار شیرو حیوانات خطرناک دیگر به سرزمین آفریقا سفر می کرد و تأثراتی را که در این شکارها پیدا کرده بود در کتاب «تپه های سبز آفریقا» منعکس نموده است. وی این کتاب را در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد. در همین سال کتاب های «زندگی اهالی پاریس» و «کشتن برای اجتناب از کشته شدن» را نگاشت. درسال ۱۹۴۰ همسر دومش نیز با او قطع علاقه کرد. همینگوی در اواخر همین سال با خانمی رمان نویس به نام «مارتاژلورن» برای سومین دفعه ازدواج کرد. این دو نفر پس از عروسی به «چین» سفر کردند و مدتی هم در «کوبا» به سر بردند. در سال ۱۹۳۷ وی کتاب «داشتن و نداشتن» را منتشر کرد که شهرتش افزوده گردید.در سال ۱۹۳۸ همینگوی مجموعه داستان های «ستون پنجم» را منتشر نمود. پس از آغاز جنگ های داخلی اسپانیا، وی با عده ای از روشنفکران آمریکا برآن شدند که با جمهوری طلبان اسپانیا همراهی نمایند. همینگوی پس از آن که دوبار در مراحل مختلف جنگ اسپانیا شرکت کرد در «کی وست» فلوریدا ساکن شد و به نوشتن آثار پرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این کتاب خصیصه ی دیگری از ارنست همینگوی را که همان وجدان اجتماعی او است به خوبی آشکار می سازد، چنانکه همین خصیصه در یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ناقوس مرگ که را می زنند؟» اثری که اشتباهاً تحت عنوان «زنگها برای که به صدا در می آیند» ترجمه شده است، به نحو بسیار بارزتری تجلی کرد. کتاب اخیر راجع به جنگ های داخلی اسپانیا است که در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و قهرمانش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است. همینگوی در دوران جنگ دوم بین المللی رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و مدتی به جز مقالاتی چند، چیزی منتشر نمی کرد، تا جایی که همشهریانش گمان می کردند که استعداد و قدرت نویسندگی هنرمند محبوبشان رو به زوال رفته است. پس از جنگ در هتل «ویز» اقامت کرد و شروع به نوشتن کتابی درباره دومین جنگ نمود ولی در اثر درد چشم آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض به شکار پرداخت. او بعدها رمان کوتاهی که در آن شرح آخرین عشق خود را که مربوط به زن جوانی بود که به یک سرهنگ ترش و تلخ و ناراحت تعلق داشت، نوشت. «ماری ولش» چهارمین زن و یا آخرین همسر او نیز برای روزنامه ها مقاله می نوشت. همینگوی با این زن در «هاوانا» (۱۳) در منزلی به نام «فری ویژی» زندگی می کرد. او کوبا را دوست داشت و از سکوت و آرامش محیط آن جا لذت می برد. در «هاوانا» خیلی از اشخاص به دیدن او رفتند که در بین آنها ستارگان هالیوود و رجال درجه اول اسپانیا نیز بودند و نویسنده بزرگ با ریش سفید و قیافه مقدس از آنها پذیرایی می کرد. در سال ۱۹۵۰ رمان جدیدی از این نویسنده به نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این کتاب داستان عشق بی تناسب یک افسر پنجاه ساله ی آمریکایی نسبت به یک دختر نوزده ساله ونیزی است. بالاخره در سال ۱۹۵۲ شاهکار جاودان خود را به نام «پیرمرد و دریا» به رشته تحریر کشید و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود کرد و آمریکایی ها دانستند که قدرت هنری نویسنده محبوبشان زوال نپذیرفته است. این اثر بی مانند در سال ۱۹۵۳ به دریافت جایزه «پولیتزر» و در سال ۱۹۵۴ به دریافت جایزه ادبی نوبل نائل گردید. ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ در گذشت و با مرگش یکی از تابناک ترین چهره های ادبی آمریکا از میان رفت. او معمولاً ساعت پنج و نیم صبح سر از بالین خواب بر می داشت و شروع به کار می کرد و معمولاً بامداد چیز می نوشت و یا مقابل ماشین تحریر آن را دیکته می کرد. بعد از ظهرها اگر هوا مساعد بود به وسیله کشتی یا زورق به صید ماهی می پرداخت. «همینگوی» همیشه فکر می کرد و می گفت: «یک نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ کند.» از آثار دیگر وی می توان «سیلابهای بهاری»، «تعظیم به سویس»، «خورشید همچنان می درخشد»، «برفهای کلیمانجارو»، «یک روز انتظار»، «به راه خرابات در چوب تاک»، «پس از طوفان»، نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 06:57مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگینامه آندره ژید زندگینامه آندره ژید آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. «آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت. در سال ۱۸۸۰ یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد. در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در ۱۶ سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (۱۹۳۸–۱۸۶۷
Blogtak.com
اضافه کردن اينوبلاگ به منو Favorites
منوي اصلي نويسندگان 1000gol sajadlorestani lorestani110 موضوعات شش راه براي اين كه مثل آب خوردن از پس درس هاي تان برآييد مطالب عمومی......General issues آموزش عمومی...General Training انگلیسی: آموزش، زبانشناسی، ترجمه، ادبیات ادبیات...........Literature اس ام اس SMS گلچین روز استرس (stress) استرس شب امتحان بچه ها اضطراب و استرس را به کودکان منتقل نکنيم اضطراب امتحان در دانش آموزان تـــــرجــــــمه......Translation ترجمه انگلیسی دانلود.........................Download داستان های کوتا راه های موفقیت....Ways of Success زندگینامه ها.............Biograpgies زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی زندگینامه شعرا، نویسندگان، محققان، مترجمان و افراد مشهور ایرانی زبان وادبیات فارسی دوم دبیرستان شعر لینک ها دفاع مقدس و صبح سوالات ادبیات اول تا سوم آموزش » دانش و فن آوري » هوا و فضا ادبي ، هنري » ادبيات » ادبيات جهان دل شیفته فناوري موشكي عکس مقالات زبان انگلیسی روز مناسبتها کلوپ eshghekhodayi عشق خدائی و اندیشه های زیبا ايميل your MyWay email account msn مجله خانواده سبز محقق بیماریها دکتر خدادی domain اطلاعات وتکنولوژی به روز گیاهان داروئی گلچین های روز اطلاعات و تکنولوژی روز با گلچین های روز http://www.docstoc.com/ گلچین های روز استان مرکزی کوچه های دل مــــــــــــادران و پدران مهــــــــــربان با اندیشه خدائی ايميل your MyWay email account چت روم انگلیسی اطلاعات و تکنولوژی اینترنت و کامپیوتر کتابخانه اینترنتی ويژه نامه سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي به جامعه مجازی سپنتا اراک خوش آمدید آرشیو اتوماسيون اداري و دبيرخانه سيستم هاي اتوماسيون اداري گلچین روز هزار گل تازه گلهای تازه 1000گل نقشه کشی انگلیسی: آموزش، زبانشناسی، ترجمه، ادبیات آموزش زبان انگلیسی آمریکائی در جستجوی حقیقت مطالب انگلیسی_فارسی فیزیک از آغاز تا امروز شکلات (English Language) زبان انگلیسی ارسال برای دیگران معماهاي جالب (انگليسي) معماهاي جالب (انگليسي) This puzzle is called Lateral Thinking . Scroll down slowly and be honest to yourself. Think like a wizard . . . man 1. ------------ board Ans. = man overboard Okay, let's see if you've got the hang of it. stand 2. ------------ i Ans. = I understand OK . . . Got the drift ? Let's try a few now and see how you fare ? 3. /r/e/a/d/i/n/g/ Ans. = reading between the lines 4. r road a d Ans. = cross road Not having a good day now, are you ? Redeem yourself. 5. cycle cycle cycle Ans. = tricycle Not easy to figure out ha! 0 6. -----------M.D. Ph.D. Ans. = two degrees below zero C'mon give it a little thought ! ! knee 7. ------------ light Ans. = neon light ( knee - on - light ) U can prove u r smart by getting this one. ground 8. ------------ --- feet feet feet feet feet feet Ans. = six feet underground Oh no, not again ! ! 9. he's X himself Ans. = he's by himself Now u messing up big time. 10. ecnalg Ans. = backward glance Not even close ! ! 11. death ..... life Ans. = life after death Okay last chance ............ ...... 12. THINK Ans. = think big ! ! And the last one is real fundoo - - - 13. ababaaabbbbaaaabbbb ababaabbaaabbbb. .. Ans. = long time no 'C' ( see ) نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 06:54مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 2 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا به آنتونی بی تو زیستن را باید بیاموزمبا همه کارهایی که کردیم و نکردیمبا همه آنچه از دست رفتهو چارهای ندارم جز اینکه امیدوارانهبدون آنها سر کنمتو اساس صفا و صمیمیت بودیخندهای که مرا به خنده وامیداشتو دستت با عشق و حمایت پیش میآمدمیتوانستم افکارت را ببینمکه به سرعت پیش میرفتنددر مجموعه پر پیچ و خم ادراکهیجانات تو از آن من شددر شادمانی قسمت کردندوست هنرمندمتو به ناپیدا رفتهایو ما قبلی را که در دنیای درونی آفرینش میتپیدقسمت کردیمو اندیشههایت برای من به واقعیت بدل شدمن فرشته تو بودمو بالهایم را تو گشودیکلماتی بودی که می توانستم در آن پرواز کنمدوست قلب منناگفتهها را با خود خواهم بردگرامی خواهم داشت بخشش و گذشتم راتا وقتی که ببینمتو لطف کن و بر من ببخشایاین سکوت رنجآور و دردناک راچشمهای مغناطیسی تو سوزنهای جرقهدار داشتندما شهامتش را داشتیم که به ناشناختهها پیشکش کنیمجست و جوی حقیقت را در جدال هستیتلاش کردیم نیمنگاهی هم به آن سو بیندازیمبا شادمانی با شادمانی To Anthony I shall learn to live without you.With all we’ve done and undone with all the missing parts I’ll have to carry on hopingyou were the bedrock of fun, the laugh that made me laughand your hand came with love and careI could see your thoughts going faster and fasterahead in their curved complex understandingyour excitements became my excitement in the joy of sharingmy friend of art you’ve gone missingwe shared a heart beating in this inner world of creationand your ideas became real to meI was your angel and you opened my wingsand you were the words I could fly intomy friend of heartI will carry the unsaidI will cherish my forgiveness until I see youand please forgive me for my painful silencemagnetic eyes of yours with its sparkling needleswe dared a gift to the unknownthe search for truth in the battle of beingwe attempted a glimpse on the other sidewith joy with joy JB نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 07:00مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگي نامه ويليام فالکنر به فارسی زندگي نامه ويليام فالکنر به فارسی زندگي نامه ويليام فالکنر او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود؛ اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است. «ويليام فالکنر» WILLIAM FAULKNER نويسنده شهير آمريکايي در 25 سپتامبر سال 1897 در «نيوآلباني» ايالت «مي سي سي پي» متولد شد و در 6 ژوئيه 1962 در «آکسفورد» واقع در ايالت «مي سي سي پي» در 65 سالگي درگذشت. وي دوران کودکي و ايام مدرسه را در شهر کوچک آکسفورد که در داستان هايش آن را «جفرسن» (1) ناميده، گذرانده است. در سال 1916 قبل از ورود آمريکا به جنگ، او براي خدمت به نيروي هوايي کانادا پيوست و به جنگ رفت و در نتيجه ي يک سانحه ي هوايي به سختي مجروح شد و با بدبيني، يأس و خاطره اي زننده از جنگ به وطنش برگشت و بر اثر فقر و تنگدستي به کارهاي گوناگون پرداخت و نويسندگي را هدف خود ساخت. وارد شدن ويليام فالکنر به ارتش، شايد کشش و تعبيري بود که او ازشخصيت ايده آل پدر بزرگ داشت. بعد از جنگ براي ادامه تحصيل به دانشگاه مي سي سي پي رفت و در خلال تحصيل به طور نيمه وقت براي امرار معاش در کتاب فروشي و روزنامه ي «نيواورلئان» مشغول کار شد. او چندين بار در پي روياهايش دست از ادامه تحصيل کشيد و با اندک اندوخته اي که داشت راهي سفر اروپا و آسيا شد. در اين رفت و برگشت ها با شغل هاي مختلفي از قبيل نقاشي ساختمان، توزيع نامه در دانشگاه و غيره امرار معاش مي کرد و گاه گاهي مقالات و اشعاري هم مي نوشت. او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين بود و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود. اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است. در «اورلئان» با نويسندگاني آشنا شد که بعدها نقش مهمي در زندگي او داشتند. يکي از نويسندگان، بانويي بود به نام «اندرسون» که در زندگي فالکنر نقش به سزائي را ايفا کرد. فالکنر بعد از آشنايي با اين بانوي نويسنده اولين رمان خود به نام «مزد سرباز» را منتشر کرد. فالکنر انديشه ازدواج با خانم اندرسون را درسر مي پروراند . اما اندرسون با وکيلي که از نظر مالي و مقام موقعيتي به مراتب موفق تر از فالکنر داشت ازدواج کرد . اين حادثه تأثير عميقي بر روحيه حساس و شاعرانه فالکنر گذاشت و دل شکسته ي او را با رويدادهاي «جهان بودن» هم سو ساخت. سرگذشت پربار فالکنر مانند رمان ها و اشعارش، سرشار از زير و بم ها و کش و قوس هاي زندگيست. فالکنر چون «دس پاسوس» و «همينگوي» اولين کتاب خود را در سال 1926 با نوشتن داستان جنگي «مزد سرباز» که قهرمان آن سربازي است که مجروح و بدبين و ناراضي به وطن برمي گردد و در اطراف خود جز خودپرستي نمي بيند شروع کرد. او داستان «خشم و هياهو» را در سال 1929 نوشت که سرگذشت تأثر انگيز خانواده اي را شرح داده است، اين کتاب نام فالکنر را بلند آوازه ساخت. داستان ديگر اين نويسنده که نام آن «سارتوري» (2) است نيز در 1929 منتشرشد. در اين داستان موضوعي مورد بحث قرار گرفته است که بعداً اساس فکر و نوشته هاي اين نويسنده شد و آن ترسيم جنوب آمريکا يعني قسمت «مي سي سي پي» و جنگ هاي انفصال است. بر اثر اين جنگ ها به عقيده نويسنده ، نسل مردان شريف قديمي منقرض شده و دسيسه کاران و اشخاص متقلب و حيله گر به روي کار مي آيند. داستان «معبد» را فالکنر در سال 1931 منتشر کرد که از خشن ترين و زننده ترين داستان هاي وي است. اين کتاب خواننده زياد داشته است و «آندره مالرو» نويسنده ي شهير فرانسه بر ترجمه فرانسه آن مقدمه اي نوشته و « ژان پل سارتر» نيز مقالاتي درباره آن نگاشته است. فالکنر در سال 1927 داستان «پشه ها» را منتشر کرد که مورد توجه فراوان واقع شد. وي در سال 1931 کتاب «اين اعداد سيزده» را نيز به رشته تحرير کشيد. در سال 1933 وي مجموعه اشعارش را به نام «شاخه هاي سبز» منتشر کرد و در 1935 کتاب «برج» را منتشر نمود. در سال 1939 کتاب «نخل هاي جنگلي» وي با استقبال عمومي روبرو گشت. کتاب هاي «هملت» در 1940 و «مزاحم دربار» در 1948 نام وي را در رديف نويسندگان بزرگ معاصر آمريکا قرار داد. فالکنردر سال 1951 «مجموعه داستان هاي کوتاه» و در 1953«گل سفيد» و در 1954 «يک افسانه» را به رشته تحرير کشيد و در 1955 «جنگل هاي بزرگ» و «عمو ويلي» را منتشر کرد. آنچه در آثار اين نويسنده جلب توجه مي کند نخست بدبيني شديد اوست. ديگر از خصوصيات نويسندگي او تشريح و نقاشي مناظر کشتن و قطع اعضاء و نظاير اين هاست. از مشخصات ديگر اين نويسنده شيوه ي خاص او در توجه به زمان است که خواننده را معمولاً گيج و گمراه مي کند. تقريباً هيچگاه نويسنده، داستاني را مرتب و به تدريج از ابتدا تا انتها شرح نمي دهد، بلکه اغلب از آخر مطلب شروع مي کند. اين نويسنده، خواننده را در مقابل اجزاي پراکنده موضوع و مسئله اي مي گذارد که تعبير و حل آن فقط پس از صحبت ها و مکالماتي که قطع شده و دوباره شروع مي شود، ميسر مي گردد. «فالکنر» در سال 1943 به اخذ جايزه ادبي نوبل نايل آمد و در سال 1954 جايزه «پوليتزر Pulitzer» را دريافت نمود. وي نويسنده اي است که به تدريج در آمريکا کسب شهرت نموده است. آثار اين نويسنده هنوز هم در اين کشور خواننده کثير و فروش زياد ندارد، برعکس در فرانسه طبقه روشنفکر ارزش فوق العاده اي براي او قائلند. منبع: سایت تبیان نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 06:58مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگی نامه ارنست همینگوی زندگی نامه ارنست همینگوی ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (۱) (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » (۲) به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum » واقع در ایالت « آیداهو » (۳) هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرف و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید. پدرش دکتر «کلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دکتر کلارنس همسری داشت پرهیزگار و با ایمان که انجیل می خواند و با اهل کلیسا محشور بود و از او صاحب شش فرزند بود. دومین فرزند این پزشک «ارنست» نامیده می شد. چون پدر و مادرش با هم توافق و تجانس اخلاقی نداشتند ، ارنست از این حیث دچار زحمت و اِشکال بود. مادر به فرزند خود توصیه می کرد که سرود مذهبی یاد بگیرد، اما پدرش چوب و تور ماهیگیری به او می داد که تمرین ماهیگیری کند. در ده سالگی پدرش او را با تفنگ و شکار آشنا ساخت. در دبستان همینگوی احساس کرد که ذهنش برای ادبیات مستعد است و شروع به نوشتن مقالات ادبی، داستان و روزنامه ای که خود شاگردان اداره می کردند، نمود. رفقای وی سبک انشای روان او را می ستودند؛ با وجود این عملاً علاقه و محبتی به او نشان نمی دادند، گویی در نظر آنها برتری و امتیاز گناهی نابخشودنی بود. ارنست به ورزش خیلی علاقه نشان می داد و به قدری در این کار بی باک بود که یکبار دماغش شکست و بار دیگر چشمش آسیب دید! تنفر از خانواده و دبستان هم موجب شد که وی هر دو را ترک گوید. او دوبار گریخت، بار دوم غیبت او چندین ماه طول کشید؛ می گفتند او در به در شده و به شداید و سختی های زندگی تن در داده و تجربیاتی اندوخته است. او گاهی در مزرعه کارگری می کرد، زمانی به ظرف شویی در رستوران ها می پرداخت و مدتی نیز به طور پنهانی به وسیله قطارهای حامل کالای تجارتی از نقطه ای به نقطه ی دیگر سفر می کرد.بالاخره وی تحصیلات متوسطه ی خود را در مدرسه عالی اوک پارک به اتمام رسانید. او با خانواده ی خود تعطیلات تابستانی را در میان جنگلی نزدیک میشیگان که به نزهت و خرمی معروف است، می گذرانید. در آنجا ارنست کوچک لذت شکار و ماهیگیری را دریافت. در سومین سالگرد تولدش، پدرش برای نخستین بار او را به ماهیگیری برد. این گردش، فوق العاده از کار درآمد. اما تابستان هایی که در میشیگان سپری می کردند، به همینگوی چیزی بیش از عشق مادام العمر به مزارع و جویبارها داد. او از میان خاطرات این ایام، محل ها و شخصیت های بعضی از بهترین داستان هایش را بیرون می کشید. همینگوی مناظر آن جنگل ها را در داستان های اولیه خود که در پاریس منتشر می نمود منعکس ساخته است. این نویسنده نیز مانند بسیاری از معاصران خود تحصیلاتی عالی و دانشگاهی نداشت. وقتی در سال ۱۹۱۷ آمریکا هم درگیر جنگ جهانی بزرگ شد، همینگوی با سری پر شور خود را سرباز داوطلب معرفی نمود ولی به خاطر معیوب بودن چشم، ورقه معافی به دستش دادند. در همان اوان با مدیر روزنامه «کانزاس سیتی استار» که در «میدل وست» منتشر می شد آشنا شد و مدت دو ماه رپورتاژهایی برای روزنامه مزبور تهیه می کرد. بعدها نیز رانندگی آمبولانس صلیب سرخ را به عهده گرفت و به جبهه جنگ ایتالیا رهسپار گردید. در زمان جنگ، یک روز که با آمبولانس خود به کمک مجروحین می شتافت زخمی شد، جراحتش وخیم و خطرناک بود و بر اثر آن به وی مدال جنگی ایتالیا دادند و همچنین از دولت متبوع خود مدال نقره ای دریافت داشت. اثر زخم و جراحات این جنگ بعدها در ساق پایش تا مدتها باقی ماند. همینگوی به «شیگاگو»(۴) برگشت و با نویسندگان بزرگی مانند «شروود آندرسون»(۵) و همچنین «جان دوس پاسوس» (۶) آشنا شد. در این موقع دختر جوان و روزنامه نویسی به نام «هدلی ریچاردسون» (۷) علاقه و توجهش را به خود جلب کرد و در نتیجه با هم ازدواج کردند. در سپتامبر ۱۹۲۱ زن و شوهر جوان به صورت دو خبرنگار عازم میدان جنگ یونان و ترکیه شدند. با وجودی که همینگوی از جنگ سابق خاطرات تلخی داشت و دوبار هم زخمی شده بود، میدان جدید نبرد را با آغوش باز استقبال کرد. جنگ ترک و یونان نیز به نفع ترک ها و «کمال آتاتورک» پایان یافت و همینگوی از آنجا به پاریس رفت. در پاریس برحسب توصیه «آندرسون» با «گرترود استن» (۸) نویسنده آمریکایی که در فرانسه موطن اختیار نموده بود، آشنا شد و در مکتب ادبی او به پرورش استعداد نویسندگی خود پرداخت و شروع به نوشتن سرگذشت های کوچک و ساده ای کرد. گرترود استن مردی چاق، جدی و بی گذشت بود با این وصف بین او و همینگوی خیلی زودی علایق و روابطی برقرار گردید و هر دو از معاشرت همدیگر لذت می بردند. همینگوی در پاریس علاوه بر گرترود استن با «پیکاسو» و «سزان» نیز آشنایی یافت. آنها از خواندن نوشته های سلیس، روشن، بی ابهام و در عین حال عامیانه و ساده ی همینگوی که مانند آب صاف و زلال بود استفاده می بردند. نخستین آثار و داستانهای همینگوی سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. آن موقع هدلی همسر همینگوی باردار بود و چون از این طرز شهرت خوشش نمی آمد، روزی با اطلاع شوهرش پاریس را به قصد شیکاگو ترک کرد تا کودکش در دیار خودش متولد شد. در مدتی که هدلی در آمریکا وضع حمل کرد و به پاریس بازگشت، همینگوی چند سرگذشت و نوول تازه به وجود آورد. این نوول ها و داستان ها مانند میخ محکم و سخت بود. یکی از آنها موسوم به «پنجاه هزار دلار» بود که در آن ماجرای زندگی مرد ورزشکار و مشت زنی تصویر گردیده بود. اسم نوول دیگر وی، «هفته نامه آتلانتیک» (۹) بود که پس از داستان قبلی به وجود آمده و به چاپ رسیده بود و مجله ی پرتیراژی آن را به صورت پاورقی منتشر ساخت. هر کس نوول اخیر را می خواند به چیره دستی و مهارت همینگوی در ادبیات و روان نویسی او پی می برد . خوشبختانه همین نوول بیست صفحه ای اسم نویسنده را بر سر زبان ها انداخت و مشهورش ساخت. انتشار نوول «هفته نامه آتلانتیک» سبب شد که خیلی از روزنامه ها و مجلات از او تقاضای داستان و پاورقی جدید نمایند. وقتی که آنها خواستند با وی قرار داد ببندند، وی رد کرد. نه اینکه از پول و اجرت نویسندگی بدش می آمد ، بلکه اصلاً او فکر نمی کرد که باید آثار قلمی را فروخت. زیرا می گفت: «نویسنده آزاد و سرخود بودن، ارزشش برای من بیش از اینهاست، آنچه آرزوی من است خوب چیز نوشتن است.... با قناعت زندگی می کنم و در عوض هر چه دلم بخواهد چیز می نویسم.» همینگوی در موقع توقفش در پاریس به قدری در غذا قانع بود که یک ظرف سیب زمینی پخته برای هر وعده غذای او فقط پنج فرانک تمام می شد! وی در آثارش فقط از افکار و عقیده خود پیروی می نمود و می دانست اگر بنا شود پای دستمزد به میان آید باید از سلیقه ی شخصی عدول کرد. قطعات گوناگون شعر او در سال ۱۹۲۳ در مجله «شاعری Poetry» چاپ شد و در همین سال همینگوی در شهر «دیژون» (۱۰) فرانسه کتاب کوچکی به نام «سه سرگذشت و ده قطعه شعر» نوشت و به چاپ رسانید. در سال ۱۹۲۴ کتاب «در زمان ما» را در پاریس انتشار داد که بار دیگر با ملحقات و اضافاتی آن را در آمریکا به چاپ رسانید و نوول های کوتاه و ساده ای را در بین فصول کتاب سابق جای داد. در سال ۱۹۲۷ وی کتاب «مردان بدون زنان» را منتشر کرد. انتشار این کتاب همینگوی را تا مقام یک نویسنده استاد بالا برد و وی را مظهر مکتب خاص داستان نویسی مترقی قرار داد. در همین سال (۱۹۲۷) هدلی - همسرش - با وجودی که با عشق قدم به میدان زناشوئی گذشته بود پیوند و علاقه خود را از او گسست.همینگوی در این باب گفته بود: «هرکس در زنان بزرگواری و وفا بجوید، احمق است.» نویسنده جوان علیرغم این بی وفایی، به زودی با زن دیگری به نام «پولین» پیمان زناشویی بست. پولین، زنی زیبا و دوست داشتنی بود و ریاست گروه نویسندگان روزنامه «وگ» (۱۱) را به عهده داشت. آثار و نوشته های همینگوی با آنکه به حد اعلای شهرت می رسید با پیروزی مالی توأم نبود، ولی وقتی کتاب «بیوگرافی نویسندگان آمریکایی مقیم پاریس» را انتشار داد درهای موفقیت به رویش گشوده شد. این نخستین بار بود که همینگوی می فهمید موفقیت در نویسندگی چه طعمی دارد. همه کسانی - اعم از آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی - که این کتاب را خوانده اند، توانایی و قدرت قلم او را ستوده اند و عقیده دارند که در آن تازگی و ابتکار وجود دارد. به دنبال انتشار این کتاب، کتاب دیگری موسوم به «آدم کشها» به منزله ی شاهکاری به عشاق علم و ادب عرضه گردید. در سال ۱۹۲۸ وی اروپا را به قصد اقامت در سواحل اقیانوس ترک کرد. شهر «کی وست» (۱۲) فلوریدا مقدمش را گرامی شمرد. مردم او را با شکم گوشتالو و برآمده و ریش انبوه و یک لقب پاپا در آن شهر دیدند. ثمره نخستین ازدواج همینگوی پسری بود به نام «جان». «پولین» زن دومش نیز دو پسر برای او آورد، یکی «پاتریک» در سال ۱۹۲۹ و دیگری «گرگوری» در سال ۱۹۳۲.در ۱۹۲۹ وی کتاب «وداع با اسلحه» را منتشر کرد که در آن به جنگهای ایتالیا اشاره نموده است. همینگوی در سال ۱۹۳۲ کتاب «مرگ در بعدازظهر» را انتشار داد. این کتاب از آن نظر که نویسنده حالات و جزئیات مربوط به مرگ را با قلمی سحّـار و سبکی بسیار بدیع تشریح می کند در ادبیات آمریکا و در میان آثار خود او اهمیت فراوان دارد. در سال ۱۹۳۳ وی کتاب «برنده سهمی ندارد» را به رشته تحریر کشید. همینگوی شکارچی بسیار ماهری بود و اغلب برای شکار شیرو حیوانات خطرناک دیگر به سرزمین آفریقا سفر می کرد و تأثراتی را که در این شکارها پیدا کرده بود در کتاب «تپه های سبز آفریقا» منعکس نموده است. وی این کتاب را در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد. در همین سال کتاب های «زندگی اهالی پاریس» و «کشتن برای اجتناب از کشته شدن» را نگاشت. درسال ۱۹۴۰ همسر دومش نیز با او قطع علاقه کرد. همینگوی در اواخر همین سال با خانمی رمان نویس به نام «مارتاژلورن» برای سومین دفعه ازدواج کرد. این دو نفر پس از عروسی به «چین» سفر کردند و مدتی هم در «کوبا» به سر بردند. در سال ۱۹۳۷ وی کتاب «داشتن و نداشتن» را منتشر کرد که شهرتش افزوده گردید.در سال ۱۹۳۸ همینگوی مجموعه داستان های «ستون پنجم» را منتشر نمود. پس از آغاز جنگ های داخلی اسپانیا، وی با عده ای از روشنفکران آمریکا برآن شدند که با جمهوری طلبان اسپانیا همراهی نمایند. همینگوی پس از آن که دوبار در مراحل مختلف جنگ اسپانیا شرکت کرد در «کی وست» فلوریدا ساکن شد و به نوشتن آثار پرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این کتاب خصیصه ی دیگری از ارنست همینگوی را که همان وجدان اجتماعی او است به خوبی آشکار می سازد، چنانکه همین خصیصه در یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ناقوس مرگ که را می زنند؟» اثری که اشتباهاً تحت عنوان «زنگها برای که به صدا در می آیند» ترجمه شده است، به نحو بسیار بارزتری تجلی کرد. کتاب اخیر راجع به جنگ های داخلی اسپانیا است که در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و قهرمانش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است. همینگوی در دوران جنگ دوم بین المللی رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و مدتی به جز مقالاتی چند، چیزی منتشر نمی کرد، تا جایی که همشهریانش گمان می کردند که استعداد و قدرت نویسندگی هنرمند محبوبشان رو به زوال رفته است. پس از جنگ در هتل «ویز» اقامت کرد و شروع به نوشتن کتابی درباره دومین جنگ نمود ولی در اثر درد چشم آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض به شکار پرداخت. او بعدها رمان کوتاهی که در آن شرح آخرین عشق خود را که مربوط به زن جوانی بود که به یک سرهنگ ترش و تلخ و ناراحت تعلق داشت، نوشت. «ماری ولش» چهارمین زن و یا آخرین همسر او نیز برای روزنامه ها مقاله می نوشت. همینگوی با این زن در «هاوانا» (۱۳) در منزلی به نام «فری ویژی» زندگی می کرد. او کوبا را دوست داشت و از سکوت و آرامش محیط آن جا لذت می برد. در «هاوانا» خیلی از اشخاص به دیدن او رفتند که در بین آنها ستارگان هالیوود و رجال درجه اول اسپانیا نیز بودند و نویسنده بزرگ با ریش سفید و قیافه مقدس از آنها پذیرایی می کرد. در سال ۱۹۵۰ رمان جدیدی از این نویسنده به نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این کتاب داستان عشق بی تناسب یک افسر پنجاه ساله ی آمریکایی نسبت به یک دختر نوزده ساله ونیزی است. بالاخره در سال ۱۹۵۲ شاهکار جاودان خود را به نام «پیرمرد و دریا» به رشته تحریر کشید و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود کرد و آمریکایی ها دانستند که قدرت هنری نویسنده محبوبشان زوال نپذیرفته است. این اثر بی مانند در سال ۱۹۵۳ به دریافت جایزه «پولیتزر» و در سال ۱۹۵۴ به دریافت جایزه ادبی نوبل نائل گردید. ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ در گذشت و با مرگش یکی از تابناک ترین چهره های ادبی آمریکا از میان رفت. او معمولاً ساعت پنج و نیم صبح سر از بالین خواب بر می داشت و شروع به کار می کرد و معمولاً بامداد چیز می نوشت و یا مقابل ماشین تحریر آن را دیکته می کرد. بعد از ظهرها اگر هوا مساعد بود به وسیله کشتی یا زورق به صید ماهی می پرداخت. «همینگوی» همیشه فکر می کرد و می گفت: «یک نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ کند.» از آثار دیگر وی می توان «سیلابهای بهاری»، «تعظیم به سویس»، «خورشید همچنان می درخشد»، «برفهای کلیمانجارو»، «یک روز انتظار»، «به راه خرابات در چوب تاک»، «پس از طوفان»، نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 06:57مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ] ارسال برای دیگران زندگینامه آندره ژید زندگینامه آندره ژید آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. «آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت. در سال ۱۸۸۰ یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد. در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در ۱۶ سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (۱۹۳۸–۱۸۶۷
1000gol sajadlorestani lorestani110
شش راه براي اين كه مثل آب خوردن از پس درس هاي تان برآييد مطالب عمومی......General issues آموزش عمومی...General Training انگلیسی: آموزش، زبانشناسی، ترجمه، ادبیات ادبیات...........Literature اس ام اس SMS گلچین روز استرس (stress) استرس شب امتحان بچه ها اضطراب و استرس را به کودکان منتقل نکنيم اضطراب امتحان در دانش آموزان تـــــرجــــــمه......Translation ترجمه انگلیسی دانلود.........................Download داستان های کوتا راه های موفقیت....Ways of Success زندگینامه ها.............Biograpgies زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی زندگینامه شعرا، نویسندگان، محققان، مترجمان و افراد مشهور ایرانی زبان وادبیات فارسی دوم دبیرستان شعر
دفاع مقدس و صبح سوالات ادبیات اول تا سوم آموزش » دانش و فن آوري » هوا و فضا ادبي ، هنري » ادبيات » ادبيات جهان دل شیفته فناوري موشكي عکس مقالات زبان انگلیسی روز مناسبتها کلوپ eshghekhodayi عشق خدائی و اندیشه های زیبا ايميل your MyWay email account msn مجله خانواده سبز محقق بیماریها دکتر خدادی domain اطلاعات وتکنولوژی به روز گیاهان داروئی گلچین های روز اطلاعات و تکنولوژی روز با گلچین های روز http://www.docstoc.com/ گلچین های روز استان مرکزی کوچه های دل مــــــــــــادران و پدران مهــــــــــربان با اندیشه خدائی ايميل your MyWay email account چت روم انگلیسی اطلاعات و تکنولوژی اینترنت و کامپیوتر کتابخانه اینترنتی ويژه نامه سال اتحاد ملي و انسجام اسلامي به جامعه مجازی سپنتا اراک خوش آمدید آرشیو اتوماسيون اداري و دبيرخانه سيستم هاي اتوماسيون اداري گلچین روز هزار گل تازه گلهای تازه 1000گل نقشه کشی انگلیسی: آموزش، زبانشناسی، ترجمه، ادبیات آموزش زبان انگلیسی آمریکائی در جستجوی حقیقت مطالب انگلیسی_فارسی فیزیک از آغاز تا امروز شکلات (English Language) زبان انگلیسی
معماهاي جالب (انگليسي)
This puzzle is called Lateral Thinking . Scroll down slowly and be honest to yourself. Think like a wizard . . . man 1. ------------ board Ans. = man overboard Okay, let's see if you've got the hang of it. stand 2. ------------ i Ans. = I understand OK . . . Got the drift ? Let's try a few now and see how you fare ? 3. /r/e/a/d/i/n/g/ Ans. = reading between the lines 4. r road a d Ans. = cross road Not having a good day now, are you ? Redeem yourself. 5. cycle cycle cycle Ans. = tricycle Not easy to figure out ha! 0 6. -----------M.D. Ph.D. Ans. = two degrees below zero C'mon give it a little thought ! ! knee 7. ------------ light Ans. = neon light ( knee - on - light ) U can prove u r smart by getting this one. ground 8. ------------ --- feet feet feet feet feet feet Ans. = six feet underground Oh no, not again ! ! 9. he's X himself Ans. = he's by himself Now u messing up big time. 10. ecnalg Ans. = backward glance Not even close ! ! 11. death ..... life Ans. = life after death Okay last chance ............ ...... 12. THINK Ans. = think big ! ! And the last one is real fundoo - - - 13. ababaaabbbbaaaabbbb ababaabbaaabbbb. .. Ans. = long time no 'C' ( see )
[ نظرات [ 2 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
شعری از ژولیت بینوش در سوگ آنتونی مینگلا
بی تو زیستن را باید بیاموزمبا همه کارهایی که کردیم و نکردیمبا همه آنچه از دست رفتهو چارهای ندارم جز اینکه امیدوارانهبدون آنها سر کنمتو اساس صفا و صمیمیت بودیخندهای که مرا به خنده وامیداشتو دستت با عشق و حمایت پیش میآمدمیتوانستم افکارت را ببینمکه به سرعت پیش میرفتنددر مجموعه پر پیچ و خم ادراکهیجانات تو از آن من شددر شادمانی قسمت کردندوست هنرمندمتو به ناپیدا رفتهایو ما قبلی را که در دنیای درونی آفرینش میتپیدقسمت کردیمو اندیشههایت برای من به واقعیت بدل شدمن فرشته تو بودمو بالهایم را تو گشودیکلماتی بودی که می توانستم در آن پرواز کنمدوست قلب منناگفتهها را با خود خواهم بردگرامی خواهم داشت بخشش و گذشتم راتا وقتی که ببینمتو لطف کن و بر من ببخشایاین سکوت رنجآور و دردناک راچشمهای مغناطیسی تو سوزنهای جرقهدار داشتندما شهامتش را داشتیم که به ناشناختهها پیشکش کنیمجست و جوی حقیقت را در جدال هستیتلاش کردیم نیمنگاهی هم به آن سو بیندازیمبا شادمانی با شادمانی
I shall learn to live without you.With all we’ve done and undone with all the missing parts I’ll have to carry on hopingyou were the bedrock of fun, the laugh that made me laughand your hand came with love and careI could see your thoughts going faster and fasterahead in their curved complex understandingyour excitements became my excitement in the joy of sharingmy friend of art you’ve gone missingwe shared a heart beating in this inner world of creationand your ideas became real to meI was your angel and you opened my wingsand you were the words I could fly intomy friend of heartI will carry the unsaidI will cherish my forgiveness until I see youand please forgive me for my painful silencemagnetic eyes of yours with its sparkling needleswe dared a gift to the unknownthe search for truth in the battle of beingwe attempted a glimpse on the other sidewith joy with joy
JB
[ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
زندگي نامه ويليام فالکنر به فارسی
زندگي نامه ويليام فالکنر
او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود؛ اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است.
«ويليام فالکنر» WILLIAM FAULKNER نويسنده شهير آمريکايي در 25 سپتامبر سال 1897 در «نيوآلباني» ايالت «مي سي سي پي» متولد شد و در 6 ژوئيه 1962 در «آکسفورد» واقع در ايالت «مي سي سي پي» در 65 سالگي درگذشت. وي دوران کودکي و ايام مدرسه را در شهر کوچک آکسفورد که در داستان هايش آن را «جفرسن» (1) ناميده، گذرانده است. در سال 1916 قبل از ورود آمريکا به جنگ، او براي خدمت به نيروي هوايي کانادا پيوست و به جنگ رفت و در نتيجه ي يک سانحه ي هوايي به سختي مجروح شد و با بدبيني، يأس و خاطره اي زننده از جنگ به وطنش برگشت و بر اثر فقر و تنگدستي به کارهاي گوناگون پرداخت و نويسندگي را هدف خود ساخت.
وارد شدن ويليام فالکنر به ارتش، شايد کشش و تعبيري بود که او ازشخصيت ايده آل پدر بزرگ داشت. بعد از جنگ براي ادامه تحصيل به دانشگاه مي سي سي پي رفت و در خلال تحصيل به طور نيمه وقت براي امرار معاش در کتاب فروشي و روزنامه ي «نيواورلئان» مشغول کار شد.
او چندين بار در پي روياهايش دست از ادامه تحصيل کشيد و با اندک اندوخته اي که داشت راهي سفر اروپا و آسيا شد. در اين رفت و برگشت ها با شغل هاي مختلفي از قبيل نقاشي ساختمان، توزيع نامه در دانشگاه و غيره امرار معاش مي کرد و گاه گاهي مقالات و اشعاري هم مي نوشت.
او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين بود و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود. اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است.
در «اورلئان» با نويسندگاني آشنا شد که بعدها نقش مهمي در زندگي او داشتند. يکي از نويسندگان، بانويي بود به نام «اندرسون» که در زندگي فالکنر نقش به سزائي را ايفا کرد. فالکنر بعد از آشنايي با اين بانوي نويسنده اولين رمان خود به نام «مزد سرباز» را منتشر کرد.
فالکنر انديشه ازدواج با خانم اندرسون را درسر مي پروراند . اما اندرسون با وکيلي که از نظر مالي و مقام موقعيتي به مراتب موفق تر از فالکنر داشت ازدواج کرد . اين حادثه تأثير عميقي بر روحيه حساس و شاعرانه فالکنر گذاشت و دل شکسته ي او را با رويدادهاي «جهان بودن» هم سو ساخت.
سرگذشت پربار فالکنر مانند رمان ها و اشعارش، سرشار از زير و بم ها و کش و قوس هاي زندگيست.
فالکنر چون «دس پاسوس» و «همينگوي» اولين کتاب خود را در سال 1926 با نوشتن داستان جنگي «مزد سرباز» که قهرمان آن سربازي است که مجروح و بدبين و ناراضي به وطن برمي گردد و در اطراف خود جز خودپرستي نمي بيند شروع کرد. او داستان «خشم و هياهو» را در سال 1929 نوشت که سرگذشت تأثر انگيز خانواده اي را شرح داده است، اين کتاب نام فالکنر را بلند آوازه ساخت.
داستان ديگر اين نويسنده که نام آن «سارتوري» (2) است نيز در 1929 منتشرشد. در اين داستان موضوعي مورد بحث قرار گرفته است که بعداً اساس فکر و نوشته هاي اين نويسنده شد و آن ترسيم جنوب آمريکا يعني قسمت «مي سي سي پي» و جنگ هاي انفصال است. بر اثر اين جنگ ها به عقيده نويسنده ، نسل مردان شريف قديمي منقرض شده و دسيسه کاران و اشخاص متقلب و حيله گر به روي کار مي آيند. داستان «معبد» را فالکنر در سال 1931 منتشر کرد که از خشن ترين و زننده ترين داستان هاي وي است. اين کتاب خواننده زياد داشته است و «آندره مالرو» نويسنده ي شهير فرانسه بر ترجمه فرانسه آن مقدمه اي نوشته و « ژان پل سارتر» نيز مقالاتي درباره آن نگاشته است.
فالکنر در سال 1927 داستان «پشه ها» را منتشر کرد که مورد توجه فراوان واقع شد. وي در سال 1931 کتاب «اين اعداد سيزده» را نيز به رشته تحرير کشيد. در سال 1933 وي مجموعه اشعارش را به نام «شاخه هاي سبز» منتشر کرد و در 1935 کتاب «برج» را منتشر نمود. در سال 1939 کتاب «نخل هاي جنگلي» وي با استقبال عمومي روبرو گشت. کتاب هاي «هملت» در 1940 و «مزاحم دربار» در 1948 نام وي را در رديف نويسندگان بزرگ معاصر آمريکا قرار داد. فالکنردر سال 1951 «مجموعه داستان هاي کوتاه» و در 1953«گل سفيد» و در 1954 «يک افسانه» را به رشته تحرير کشيد و در 1955 «جنگل هاي بزرگ» و «عمو ويلي» را منتشر کرد.
آنچه در آثار اين نويسنده جلب توجه مي کند نخست بدبيني شديد اوست. ديگر از خصوصيات نويسندگي او تشريح و نقاشي مناظر کشتن و قطع اعضاء و نظاير اين هاست. از مشخصات ديگر اين نويسنده شيوه ي خاص او در توجه به زمان است که خواننده را معمولاً گيج و گمراه مي کند. تقريباً هيچگاه نويسنده، داستاني را مرتب و به تدريج از ابتدا تا انتها شرح نمي دهد، بلکه اغلب از آخر مطلب شروع مي کند.
اين نويسنده، خواننده را در مقابل اجزاي پراکنده موضوع و مسئله اي مي گذارد که تعبير و حل آن فقط پس از صحبت ها و مکالماتي که قطع شده و دوباره شروع مي شود، ميسر مي گردد. «فالکنر» در سال 1943 به اخذ جايزه ادبي نوبل نايل آمد و در سال 1954 جايزه «پوليتزر Pulitzer» را دريافت نمود. وي نويسنده اي است که به تدريج در آمريکا کسب شهرت نموده است. آثار اين نويسنده هنوز هم در اين کشور خواننده کثير و فروش زياد ندارد، برعکس در فرانسه طبقه روشنفکر ارزش فوق العاده اي براي او قائلند.
منبع: سایت تبیان
زندگی نامه ارنست همینگوی
ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (۱) (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » (۲) به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum » واقع در ایالت « آیداهو » (۳) هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرف
و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید. پدرش دکتر «کلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دکتر کلارنس همسری داشت پرهیزگار و با ایمان که انجیل می خواند و با اهل کلیسا محشور بود و از او صاحب شش فرزند بود. دومین فرزند این پزشک «ارنست» نامیده می شد. چون پدر و مادرش با هم توافق و تجانس اخلاقی نداشتند ، ارنست از این حیث دچار زحمت و اِشکال بود. مادر به فرزند خود توصیه می کرد که سرود مذهبی یاد بگیرد، اما پدرش چوب و تور ماهیگیری به او می داد که تمرین ماهیگیری کند. در ده سالگی پدرش او را با تفنگ و شکار آشنا ساخت. در دبستان همینگوی احساس کرد که ذهنش برای ادبیات مستعد است و شروع به نوشتن مقالات ادبی، داستان و روزنامه ای که خود شاگردان اداره می کردند، نمود. رفقای وی سبک انشای روان او را می ستودند؛ با وجود این عملاً علاقه و محبتی به او نشان نمی دادند، گویی در نظر آنها برتری و امتیاز گناهی نابخشودنی بود. ارنست به ورزش خیلی علاقه نشان می داد و به قدری در این کار بی باک بود که یکبار دماغش شکست و بار دیگر چشمش آسیب دید! تنفر از خانواده و دبستان هم موجب شد که وی هر دو را ترک گوید. او دوبار گریخت، بار دوم غیبت او چندین ماه طول کشید؛ می گفتند او در به در شده و به شداید و سختی های زندگی تن در داده و تجربیاتی اندوخته است. او گاهی در مزرعه کارگری می کرد، زمانی به ظرف شویی در رستوران ها می پرداخت و مدتی نیز به طور پنهانی به وسیله قطارهای حامل کالای تجارتی از نقطه ای به نقطه ی دیگر سفر می کرد.بالاخره وی تحصیلات متوسطه ی خود را در مدرسه عالی اوک پارک به اتمام رسانید. او با خانواده ی خود تعطیلات تابستانی را در میان جنگلی نزدیک میشیگان که به نزهت و خرمی معروف است، می گذرانید. در آنجا ارنست کوچک لذت شکار و ماهیگیری را دریافت. در سومین سالگرد تولدش، پدرش برای نخستین بار او را به ماهیگیری برد. این گردش، فوق العاده از کار درآمد. اما تابستان هایی که در میشیگان سپری می کردند، به همینگوی چیزی بیش از عشق مادام العمر به مزارع و جویبارها داد. او از میان خاطرات این ایام، محل ها و شخصیت های بعضی از بهترین داستان هایش را بیرون می کشید. همینگوی مناظر آن جنگل ها را در داستان های اولیه خود که در پاریس منتشر می نمود منعکس ساخته است. این نویسنده نیز مانند بسیاری از معاصران خود تحصیلاتی عالی و دانشگاهی نداشت. وقتی در سال ۱۹۱۷ آمریکا هم درگیر جنگ جهانی بزرگ شد، همینگوی با سری پر شور خود را سرباز داوطلب معرفی نمود ولی به خاطر معیوب بودن چشم، ورقه معافی به دستش دادند. در همان اوان با مدیر روزنامه «کانزاس سیتی استار» که در «میدل وست» منتشر می شد آشنا شد و مدت دو ماه رپورتاژهایی برای روزنامه مزبور تهیه می کرد. بعدها نیز رانندگی آمبولانس صلیب سرخ را به عهده گرفت و به جبهه جنگ ایتالیا رهسپار گردید. در زمان جنگ، یک روز که با آمبولانس خود به کمک مجروحین می شتافت زخمی شد، جراحتش وخیم و خطرناک بود و بر اثر آن به وی مدال جنگی ایتالیا دادند و همچنین از دولت متبوع خود مدال نقره ای دریافت داشت. اثر زخم و جراحات این جنگ بعدها در ساق پایش تا مدتها باقی ماند. همینگوی به «شیگاگو»(۴) برگشت و با نویسندگان بزرگی مانند «شروود آندرسون»(۵) و همچنین «جان دوس پاسوس» (۶) آشنا شد. در این موقع دختر جوان و روزنامه نویسی به نام «هدلی ریچاردسون» (۷) علاقه و توجهش را به خود جلب کرد و در نتیجه با هم ازدواج کردند. در سپتامبر ۱۹۲۱ زن و شوهر جوان به صورت دو خبرنگار عازم میدان جنگ یونان و ترکیه شدند. با وجودی که همینگوی از جنگ سابق خاطرات تلخی داشت و دوبار هم زخمی شده بود، میدان جدید نبرد را با آغوش باز استقبال کرد. جنگ ترک و یونان نیز به نفع ترک ها و «کمال آتاتورک» پایان یافت و همینگوی از آنجا به پاریس رفت. در پاریس برحسب توصیه «آندرسون» با «گرترود استن» (۸) نویسنده آمریکایی که در فرانسه موطن اختیار نموده بود، آشنا شد و در مکتب ادبی او به پرورش استعداد نویسندگی خود پرداخت و شروع به نوشتن سرگذشت های کوچک و ساده ای کرد. گرترود استن مردی چاق، جدی و بی گذشت بود با این وصف بین او و همینگوی خیلی زودی علایق و روابطی برقرار گردید و هر دو از معاشرت همدیگر لذت می بردند. همینگوی در پاریس علاوه بر گرترود استن با «پیکاسو» و «سزان» نیز آشنایی یافت. آنها از خواندن نوشته های سلیس، روشن، بی ابهام و در عین حال عامیانه و ساده ی همینگوی که مانند آب صاف و زلال بود استفاده می بردند. نخستین آثار و داستانهای همینگوی سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. آن موقع هدلی همسر همینگوی باردار بود و چون از این طرز شهرت خوشش نمی آمد، روزی با اطلاع شوهرش پاریس را به قصد شیکاگو ترک کرد تا کودکش در دیار خودش متولد شد. در مدتی که هدلی در آمریکا وضع حمل کرد و به پاریس بازگشت، همینگوی چند سرگذشت و نوول تازه به وجود آورد. این نوول ها و داستان ها مانند میخ محکم و سخت بود.
یکی از آنها موسوم به «پنجاه هزار دلار» بود که در آن ماجرای زندگی مرد ورزشکار و مشت زنی تصویر گردیده بود. اسم نوول دیگر وی، «هفته نامه آتلانتیک» (۹) بود که پس از داستان قبلی به وجود آمده و به چاپ رسیده بود و مجله ی پرتیراژی آن را به صورت پاورقی منتشر ساخت. هر کس نوول اخیر را می خواند به چیره دستی و مهارت همینگوی در ادبیات و روان نویسی او پی می برد . خوشبختانه همین نوول بیست صفحه ای اسم نویسنده را بر سر زبان ها انداخت و مشهورش ساخت. انتشار نوول «هفته نامه آتلانتیک» سبب شد که خیلی از روزنامه ها و مجلات از او تقاضای داستان و پاورقی جدید نمایند. وقتی که آنها خواستند با وی قرار داد ببندند، وی رد کرد. نه اینکه از پول و اجرت نویسندگی بدش می آمد ، بلکه اصلاً او فکر نمی کرد که باید آثار قلمی را فروخت. زیرا می گفت: «نویسنده آزاد و سرخود بودن، ارزشش برای من بیش از اینهاست، آنچه آرزوی من است خوب چیز نوشتن است.... با قناعت زندگی می کنم و در عوض هر چه دلم بخواهد چیز می نویسم.» همینگوی در موقع توقفش در پاریس به قدری در غذا قانع بود که یک ظرف سیب زمینی پخته برای هر وعده غذای او فقط پنج فرانک تمام می شد! وی در آثارش فقط از افکار و عقیده خود پیروی می نمود و می دانست اگر بنا شود پای دستمزد به میان آید باید از سلیقه ی شخصی عدول کرد. قطعات گوناگون شعر او در سال ۱۹۲۳ در مجله «شاعری Poetry» چاپ شد و در همین سال همینگوی در شهر «دیژون» (۱۰) فرانسه کتاب کوچکی به نام «سه سرگذشت و ده قطعه شعر» نوشت و به چاپ رسانید.
در سال ۱۹۲۴ کتاب «در زمان ما» را در پاریس انتشار داد که بار دیگر با ملحقات و اضافاتی آن را در آمریکا به چاپ رسانید و نوول های کوتاه و ساده ای را در بین فصول کتاب سابق جای داد. در سال ۱۹۲۷ وی کتاب «مردان بدون زنان» را منتشر کرد. انتشار این کتاب همینگوی را تا مقام یک نویسنده استاد بالا برد و وی را مظهر مکتب خاص داستان نویسی مترقی قرار داد. در همین سال (۱۹۲۷) هدلی - همسرش - با وجودی که با عشق قدم به میدان زناشوئی گذشته بود پیوند و علاقه خود را از او گسست.همینگوی در این باب گفته بود: «هرکس در زنان بزرگواری و وفا بجوید، احمق است.» نویسنده جوان علیرغم این بی وفایی، به زودی با زن دیگری به نام «پولین» پیمان زناشویی بست. پولین، زنی زیبا و دوست داشتنی بود و ریاست گروه نویسندگان روزنامه «وگ» (۱۱) را به عهده داشت. آثار و نوشته های همینگوی با آنکه به حد اعلای شهرت می رسید با پیروزی مالی توأم نبود، ولی وقتی کتاب «بیوگرافی نویسندگان آمریکایی مقیم پاریس» را انتشار داد درهای موفقیت به رویش گشوده شد. این نخستین بار بود که همینگوی می فهمید موفقیت در نویسندگی چه طعمی دارد. همه کسانی - اعم از آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی - که این کتاب را خوانده اند، توانایی و قدرت قلم او را ستوده اند و عقیده دارند که در آن تازگی و ابتکار وجود دارد. به دنبال انتشار این کتاب، کتاب دیگری موسوم به «آدم کشها» به منزله ی شاهکاری به عشاق علم و ادب عرضه گردید. در سال ۱۹۲۸ وی اروپا را به قصد اقامت در سواحل اقیانوس ترک کرد. شهر «کی وست» (۱۲) فلوریدا مقدمش را گرامی شمرد. مردم او را با شکم گوشتالو و برآمده و ریش انبوه و یک لقب پاپا در آن شهر دیدند.
ثمره نخستین ازدواج همینگوی پسری بود به نام «جان». «پولین» زن دومش نیز دو پسر برای او آورد، یکی «پاتریک» در سال ۱۹۲۹ و دیگری «گرگوری» در سال ۱۹۳۲.در ۱۹۲۹ وی کتاب «وداع با اسلحه» را منتشر کرد که در آن به جنگهای ایتالیا اشاره نموده است. همینگوی در سال ۱۹۳۲ کتاب «مرگ در بعدازظهر» را انتشار داد. این کتاب از آن نظر که نویسنده حالات و جزئیات مربوط به مرگ را با قلمی سحّـار و سبکی بسیار بدیع تشریح می کند در ادبیات آمریکا و در میان آثار خود او اهمیت فراوان دارد. در سال ۱۹۳۳ وی کتاب «برنده سهمی ندارد» را به رشته تحریر کشید. همینگوی شکارچی بسیار ماهری بود و اغلب برای شکار شیرو حیوانات خطرناک دیگر به سرزمین آفریقا سفر می کرد و تأثراتی را که در این شکارها پیدا کرده بود در کتاب «تپه های سبز آفریقا» منعکس نموده است. وی این کتاب را در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد. در همین سال کتاب های «زندگی اهالی پاریس» و «کشتن برای اجتناب از کشته شدن» را نگاشت. درسال ۱۹۴۰ همسر دومش نیز با او قطع علاقه کرد. همینگوی در اواخر همین سال با خانمی رمان نویس به نام «مارتاژلورن» برای سومین دفعه ازدواج کرد. این دو نفر پس از عروسی به «چین» سفر کردند و مدتی هم در «کوبا» به سر بردند.
در سال ۱۹۳۷ وی کتاب «داشتن و نداشتن» را منتشر کرد که شهرتش افزوده گردید.در سال ۱۹۳۸ همینگوی مجموعه داستان های «ستون پنجم» را منتشر نمود. پس از آغاز جنگ های داخلی اسپانیا، وی با عده ای از روشنفکران آمریکا برآن شدند که با جمهوری طلبان اسپانیا همراهی نمایند. همینگوی پس از آن که دوبار در مراحل مختلف جنگ اسپانیا شرکت کرد در «کی وست» فلوریدا ساکن شد و به نوشتن آثار پرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این کتاب خصیصه ی دیگری از ارنست همینگوی را که همان وجدان اجتماعی او است به خوبی آشکار می سازد، چنانکه همین خصیصه در یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ناقوس مرگ که را می زنند؟» اثری که اشتباهاً تحت عنوان «زنگها برای که به صدا در می آیند» ترجمه شده است، به نحو بسیار بارزتری تجلی کرد. کتاب اخیر راجع به جنگ های داخلی اسپانیا است که در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و قهرمانش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است. همینگوی در دوران جنگ دوم بین المللی رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و مدتی به جز مقالاتی چند، چیزی منتشر نمی کرد، تا جایی که همشهریانش گمان می کردند که استعداد و قدرت نویسندگی هنرمند محبوبشان رو به زوال رفته است. پس از جنگ در هتل «ویز» اقامت کرد و شروع به نوشتن کتابی درباره دومین جنگ نمود ولی در اثر درد چشم آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض به شکار پرداخت. او بعدها رمان کوتاهی که در آن شرح آخرین عشق خود را که مربوط به زن جوانی بود که به یک سرهنگ ترش و تلخ و ناراحت تعلق داشت، نوشت. «ماری ولش» چهارمین زن و یا آخرین همسر او نیز برای روزنامه ها مقاله می نوشت. همینگوی با این زن در «هاوانا» (۱۳) در منزلی به نام «فری ویژی» زندگی می کرد. او کوبا را دوست داشت و از سکوت و آرامش محیط آن جا لذت می برد. در «هاوانا» خیلی از اشخاص به دیدن او رفتند که در بین آنها ستارگان هالیوود و رجال درجه اول اسپانیا نیز بودند و نویسنده بزرگ با ریش سفید و قیافه مقدس از آنها پذیرایی می کرد. در سال ۱۹۵۰ رمان جدیدی از این نویسنده به نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این کتاب داستان عشق بی تناسب یک افسر پنجاه ساله ی آمریکایی نسبت به یک دختر نوزده ساله ونیزی است. بالاخره در سال ۱۹۵۲ شاهکار جاودان خود را به نام «پیرمرد و دریا» به رشته تحریر کشید و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود کرد و آمریکایی ها دانستند که قدرت هنری نویسنده محبوبشان زوال نپذیرفته است. این اثر بی مانند در سال ۱۹۵۳ به دریافت جایزه «پولیتزر» و در سال ۱۹۵۴ به دریافت جایزه ادبی نوبل نائل گردید. ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ در گذشت و با مرگش یکی از تابناک ترین چهره های ادبی آمریکا از میان رفت. او معمولاً ساعت پنج و نیم صبح سر از بالین خواب بر می داشت و شروع به کار می کرد و معمولاً بامداد چیز می نوشت و یا مقابل ماشین تحریر آن را دیکته می کرد. بعد از ظهرها اگر هوا مساعد بود به وسیله کشتی یا زورق به صید ماهی می پرداخت. «همینگوی» همیشه فکر می کرد و می گفت: «یک نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ کند.» از آثار دیگر وی می توان «سیلابهای بهاری»، «تعظیم به سویس»، «خورشید همچنان می درخشد»، «برفهای کلیمانجارو»، «یک روز انتظار»، «به راه خرابات در چوب تاک»، «پس از طوفان»، نوشته شده توسط اندیشه در ساعت 06:57مربوط به : زندگینامه های نویسندگان خارجی به زبان فارسی [ نظرات [ 0 ] ] [ ارسال نظر ] [ لینک مطلب ]
زندگینامه آندره ژید
«آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت. در سال ۱۸۸۰ یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد. در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در ۱۶ سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (۱۹۳۸–۱۸۶۷